الشيخ أبو الفتوح الرازي
24
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
عبد اللَّه عبّاس و مقاتل گفتند : چون عزير با ده ( 1 ) آمد ، نهاد ده ( 2 ) و محلَّت از آن بگشته بود ، بروهم بيامد و به در سراى خود آمد و در بزد . ايشان را كنيزكى بود كه آن روز كه عزير برفت ( 3 ) بيست ساله بود ، و چون ( 4 ) باز آمد صد و بيست ساله شده بود ، و مقعد و نابينا شده . او را آواز داد . [ او ] ( 5 ) گفت : كيست كه در مىزند ؟ او گفت : اين سراى عزير است ؟ گفت : آرى و بگريست ، و گفت : اى مرد ! تو چه كسى كه عزير را مىشناسى ؟ كه صد سال است تا عزير مفقود شده است ، و كس نام او نبرد . گفت : من عزيرم . عجوز گفت : اى سبحان اللَّه ! عزير صد سال است تا مفقود است و كس از او خبر ندارد . عزير گفت : همچنين است . خداى تعالى صد سال مرا بميرانيد و اكنون زنده كرد . آن ( 6 ) كنيزك گفت : اين را علامتى باشد ( 7 ) ، گفت ! و آن ( 8 ) چيست ؟ گفت ( 9 ) : عزير مردى مستجاب الدّعوه بود ، اصحاب امراض و بلايا ( 10 ) را دعا كردى ، خداى تعالى به دعاى او ايشان را شفا دادى . اگر تو عزيرى ، دعا كن تا خداى تعالى چشم من باز دهد ( 11 ) تا من تو را ببينم ، كه من عزير را نيك شناسم [ 351 - ر ] . عزير دعا كرد و دست بر ( 12 ) چشم او ماليد ، چشمش درست شد و دست او گرفت و گفت : قومي باذن اللَّه ، برخيز به فرمان خداى . پايش درست ( 13 ) شد ، برخاست ( 14 ) و به رفتن آمد . در او نگريد ، گفت : گواهى دهم كه تو عزيرى . آنگه برخاست ( 15 ) و به محافل بنى اسرايل آمد ، و در آن محفل پسرى از آن عزير بود صد و هيژده ( 16 ) ساله پير و ضعيف شده ، و او را فرزندان بودند پير شده . [ آن كنيزك ] ( 17 ) آواز داد و گفت : يا قوم !
--> ( 2 - 1 ) . تب : ديه . ( 3 ) . تب آن كنيزك . ( 7 - 4 ) . تب عزير . ( 17 - 5 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به تب افزوده شد . ( 6 ) . تب : اين . ( 8 ) . تب علامت . ( 9 ) . تب : كنيزك گفت . ( 10 ) . تب علامت . ( 11 ) . همه نسخه بدلها بجز تب : چشم با من دهد . ( 12 ) . اساس : در ، با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد . ( 13 ) . اساس : روان ، با توجّه به تب و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد . ( 14 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : برخواست . ( 15 ) . دب ، لب ، مب ، مر : برخواست . ( 16 ) . همه نسخه بدلها : هژده .